تبليغاتX
گذر سخن
بشنوید ای دوستان این داستان

آن شب با فهيمه كلي صحبت كردم و فهميدم مادرش به تازگي در اثر بيماري سرطان در گذشته است. پدر فهيمه هم كه اقامت آلمان را داشته و به خاطر كارش در آلمان و ايران زندگي مي كرده، دست بچه هايش را گرفته با خودش به آلمان آورده است.

من از فهيمه خوشم آمده بود. دختر آرام و محجوبي بود. صورت زيبا و معصومي داشت. مهربان و خونگرم بود. هر روز بعد از دانشكده دنبالش مي رفتم. گردش مي بردمش. خونه ي من مي رفتيم. فهيمه آشپزي مي كرد. من قربون صدقه اش مي رفتم. كدبانو و تميز بود. دستپختش حرف نداشت.چند ماه بعد از آشنايي فهميدم فهيمه عاشقم شده، تا اون زمان ما هيچ رابطه اي با هم نداشتيم. من هم دوسش داشتم و قصد داشتم باهاش ازدواج كنم. منتظر سالگرد فوت مادرش بودم. يه شب بعد از يكي از مهموني هاي علي فهيمه گفت نيما من امشب مي خوام به خونه ي تو بيام. بابا كه رفته ايران ، فريد هم امشب خونه نيست. حوصله ام سر مي ره و تنهايي خوابم نمي بره... با خوشحالي قبول كردم و گفتم اين آرزوي منه كه تو شب پيشم بموني. اون شب فهيمدم فهيمه كه به علاقه ي من نسبت به خودش و تصميمم براي ازدواج پي برده بود. عمداً مي خواست با من بياد خونه تا حقيقت تلخي رو به من بگه. وقت خواب من تختم رو براي خوابيدن فهيمه آماده كردم و خودم اومدم توي سالن روي كاناپه بخوابم. فهيمه گفت نيما با هم بخوابيم من تنهايي مي ترسم! توي تخت فهميدم فهيمه دختر نيست! در تمام اين مدت كه من در آرزوي به آغوش كشيدنش بودم اون مي تونسته با من بخوابه اما او اينكار رو نكرده. خيلي تو ذوقم خورده بود. تمام نقشه ها و آرزوهام به باد رفته بود. دختري كه دوستش داشتم و مي دونستم همسر مناسبي برايم خواهد بود. قبلاً با كس ديگه....... با عصبانيت ازش توضيح خواستم.

در حالي كه به شدت گريه مي كرد گفت سال گذشته وقتي از موضوع سرطان گرفتن مادرش با خبر شده به خونه ي دوست پسرش رفته اونجا تا تونسته مشروب خورده و مست كرده و از روب ياس و نااميدي درآغوش پسرك فرو رفته و بعد از اينكه به خودش اومده فهميده چه بلايي سر خودش آورده. از پسرك خواسته با او ازدواج كنه. اون هم گفته من هنوز سربازي نرفتم ديپلم نگرفتم. مي خوام به دانشگاه برم و درس بخونم. چند سال صبر كن. هر دوتامون بزرگ تر بشيم و ازدواج كنيم. چند وقت بعد پسرك زير حرفش زده و خودشو از فهيمه مخفي كرده. فهيمه ناچار شده موضوع رو با مادرش در ميون بزاره مادرش هم از پدرش خواسته هر چه زودتر فهيمه رو براي ادامه تحصيل از ايران ببره. مرگ به مادرش فرصت نداده و فهيمه در مرگ مادرش خودش رو مقصر مي دونسته.

من با اين كه خيلي دوسش داشتم اما انگيزه مو براي ازدواج از دست دادم. فهيمه دختر بي نظيري بود. تمام خصوصيات يك زن خوب رو داشت. هر مردي آرزوي داشتن همسري مثل اونو داشت. من تا قبل از اين اتفاق به اين آشنايي افتخار مي كردم و به اين نتيجه رسيده بودم هيچ زني جز فهيمه نمي تونه منو خوشبخت كنه. اما با فهيمدن اين موضوع من كاملاً به هم ريختم. من يه پسر شهرستاني بودم كه تو يه خانواده مذهبي تربيت شده بودم. ازدواج با فهيمه با شرايطي كه داشت برام غير ممكن بود. من هم مثل اون پسرك فهيمه رو تنها گذاشتم. خودمو كنار كشيدم و به احساس و علاقه فهيمه اهميت ندادم. با دختري كه خانواده ام در ايران انتخاب كرده بودند ازدواج كردم. زندگي يه خوبي نداشتم هيچ وقت از ازدواجم راضي نبودم. زنم بددل و پول دوست بود. هيچ كس با ما رفت و آمد نمي كرد. پانزده سال اين زندگي رو تحمل كردم تا تونستم كار كردم و پول در اختيارشون گذاشتم. دختر و پسرم عاشق مادرشون بودند چون با پول اونا رو به سمت خودش مي كشيد. بچه هاي خوبي شدند. اما قدرت تصميم گيري نداشتند. مادرشون تسلط زيادي روي رفتارشون داشت. زندگي يه من بي شباهت به جهنم نبود. خسته شدم و ديدم دارم نابود مي شم به ايران اومدم. يه آپارتمان خريدم و يه كار كوچيك با كمك خواهر زاده ام شروع كردم. وقتي ديدم دارم زنده مي شم برگشتم. از همسرم جدا شدم. سرمايه بيشتري با خودم آوردم و كارم رو گسترش دادم. الان خوب و راحتم بچه ها تابستون ها به ديدنم مي آن و خودم هم از كار و زندگي كه دارم احساس آرامش مي كنم اما ياد خاطراتي كه با فهيمه داشتم هميشه با منه و احساس مي كنم اگه با فهيمه ازدواج كرده بودم الان خوشبخت بودم. وقتي به ايران اومدم سراغ فهيمه رو گرفتم و فهميدم با مرد ثروتمندي ازدواج كرده و در كارش هم خيلي موفق شده. آخه من و فهيمه همكار بوديم. هر دو آرشيتكت و معمار. من اشبتاه كردم به خاطر يه مسئله خيلي بي اهميت خوشبختي رو از خودم دور كردم. روزهايي كه در آلمان با فهيمه داشتم بهترين روزهاي زندگيم بود و خودم رو خوشبخت ترين مرد روي زمين مي دونستم و اعتراف مي كنم اون خوشبختي رو ديگه هيچ وقت تو زندگي تجربه نكردم.

-         خانم فكور يه چيز برام خيل عجيبه. شما از نظر رفتار و شخصيت خيلي به فهيمه شباهت داريد. حتي از لحاظ قد و قامت هم خيلي به فهيمه شبيه هستيد.آيا شما فقط يك دوست هستيد و هيچ نسبت فاميلي با هم نداريد؟

-         با اين تعريف هايي كه شما از خانم فهيمه مي كنيد باعث افتخار بود اگه فاميل ايشان بودم اما متاسفانه من اين شانس رو نداشتم و بايد بگم نه من هيچ نسبتي با ايشون نداشتم.

-         احساس ناخوشايندي دارم خانم فكور. احساس گناه و تقصير مي كنم. بايد برم خونه و كمي استراحت كنم. احساس كسالت مي كنم. منو سر اين خيابون پياده كنيد. انتهاي اين خيابون پلاك دوازده طبقه اول آپارتمان منه. اگه كاري داشتين خوشحال مي شم كمكتون كنم. اين هم كارت ويزيت من كه شماره تلفن هام روش هست. شما منو ياد فهيمه مي اندازيد و دوست دارم گاهي ببينمتون.

 نيما را پياده كردم و به سمت خانه راندم. نمي دانم چرا از نيما به شدت عصباني بودم. البته از طرفي به او حق مي دادم. بيست سال پيش طرز فكر مردان ايراني در مورد بكارت زنان اينگونه بود. خوب البته امروزه هم كم نيستند مرداني كه اولويت ازدواجشان بكارت زن است. با اين تفاوت كه بيست سال پيش اگر اين موضوع تنها دليل مردها براي شانه خالي كردن از ازدواج بود، امروز به يكي از دلايل اين امر تبديل شده است. از طرفي مرداني هستند كه به خاطر شرايط خوب زن از نظر اقتصادي ، خانوادگي و يا شغلي تن به ازدواجي داده اند كه زندگي شان به جهنم تبديل شده است و براي پر كردن خلاء هاي زندگي به رابطه هاي ديگر پناه برده اند...  

از يك چيز ديگر هم در حيرت هستم. چرا از ميان آن همه آدم نيما به سراغ من آمد. البته خود نيما دليلش را گفت. نيما گفت من شبيه فهيمه هستم. راستش براي خودم هم اين موضوع خيلي عجيب است و عجيب تر از اينها شماره تلفن خانم حكيمي مدير شيرخوارگاهي است كه من در آنجا بزرگ شدم و در دفترچه تلفن فهيمه هم يادداشت شده بود. از فكر نيما و حرفهايش رها نشده فكر ديگري به سراغم آمد. چه ارتباطي بين خانم حكيمي مدير شير خوارگاه كه همه او را خانم جون صدا مي زدند با فهيمه مي توانست وجود داشته باشه؟ با سرعت بيشتر به سمت خانه راندم و شماره تلفن همراه خانم حكيمي را گرفتم.

-         سلام عزيز جون

-         سلام دخترم. خوبي زهره جون

-         خوبم عزيز. مي خوام ببينمتون، خيلي فوري!

-         خير باشه دخترم. چيزي شده مادر

-         نه عزيز. فقط بايد با شما حرف بزنم هر چه زودتر بهتر

-         پاشو بيا ناهارو با هم بخوريم مادر من كه دلشوره گرفتم. حال و روزت كه خوبه؟

-         خوبه خوب عزيز جون. الهي قربونتون برم. من اومدم.

 آبي به دست و صورتم زدم. وسايل فهيمه را برداشتم و به راه افتادم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 16:51  توسط نینا امانی  | 

من كه اهل شركت در مراسم عزا داري براي امام حسين نيستم. از تماشاي دسته هاي عزاداري هم كه خوشم نمي ياد. پس مثل خيلي هاي ديگه اين تعطيلات رو تو خونه سپري مي كنم. تلويزيون كه برنامه اي واسه تماشا كردن نداره. خيلي از كانال هاي ماهواره هم كه به خاطر پارازيت هاي عريض و طويل قطع شدن. ريموت رو بدست گرفتم و كانال هاي يكي در ميون قطع شده رو چك كردم كانال لايو چنل كه مال فرزان دلجوست برنامه اي داشت با نام قريه من كه در مورد زندگي و مرگ فريدون فروغي بود. فريدون داشت مي خوند ...

                  غم تنهايي اسيرت مي كنه                   تا بياي بجنبي پيرت مي كنه

... صداش تقريباً بي نظيره . رسا، دلنشين، جسورانه، دلهره آور البته دلهره ار نوع عشق نه نفرت و سكسي كه اين آخري تعبير اِ اختصاصيه منه از صداي فريدون محبوبم.

ترانه هاش محزون، افسون كننده اما بيش از حد تصور قاطع و تاثير گذارند.به دل مي نشینند چون از دل برخاسته اند.

محبوب ترين خواننده اي كه من شيفته ي صدا، شخصيت و ظاهر جذابش هستم ، حتي هشت سال بعد از مرگش. تمام ترانه هاش رو بيش از هزاران بار شنيدم و تقريباً همشونو از حفظم. اما هر بار كه با صداي خودش مي شنوم بازم برام تازگي داره.

فريدون فروغي يكي از انسانهاي شريفي است كه من رشد شخصيتم رو خيلي مديونشم. مديون صداش ، ترانه هاش، شخصيتش ، افكارش ، انسانيتش و تنهايي هاش!

نكته اي كه قابل توجه و لازم به ذكرِه اينه كه هر سال تعداد زيادي نوجوون و جوون به شمار علاقمندان فريدون فروغي افزوده مي شه. حالا اگه به مراسم يادبودش در سالروز مرگ يا تولدش بري مي بيني اكثر طرفداراش جوون هستند. جوون هاي شيفته و عاشقي كه با شنيدن صداش اشك مي ريزن. با خوندن ترانه هاش از خود بي خود مي شن. عاشق مي شن. شاعر مي شن و گاهي حتي ديوونه مي شن. اين به اين معني نيست كه بزرگترها ديگه طرفدارش نيستند. شور اين جوون ها بيشتره!

صداي فريدون فروغي به نظر من اغوا كننده است. جادو كننده است. من خودم با اين صدا هزار تا اتفاق تلخ و سنگين رو پشت سر گذاشتم. صدها بار خاطره ها مو دوره كردم. من با اين ترانه ها اشك ها ريختم و زندگي ها كردم...

ترانه هايي مثل يار دبستاني ، خاك ، قوزك پا، نياز، پروانه ي من و ... هيچ وقت تازگي يه خودش رو از دست نمي ده. صداي اين ترانه خوان محبوب هيچ وقت واسه طرفداراي قديم و جديدش كهنه يا قديمي نمي شه!

و مهم تر از همه ي اينها شخصيت دوست داشتني عزيز و محبوب اين خواننده مردمي ،‌مهربان و دلسوزه كه خيلي ها رو شيفته اش مي كنه.

خوب اين آدمها كه نمي ميرند اينها هميشه تو قلب طرفدارانشون زنده هستند اينها رسولان واقعي انسانيت ،شرف ،دوستي ،مهرباني و عشقند...

اينجا يكي از زيباترين و عزيزترين ترانه هاش رو مي نويسم و تقديم مي كنم به روح پاكش و تمام طرفدارانش:

سقف خونم طلاي ناب، زير پاهام حصير سرد، تو دست من سيب گلاب، اما دلم پر ستم

مثل درخت بيدكي، تكيه مو دادم به كسي، شدم درختي تو كوير، تنها و خشك يك اسير

اما يه روزگاري بود، پدر بزرگمون مي گفت، بهشت همين دنياي ماست، عشق و صفا اما كجاست؟

مثل درخت بيدكي، تكيه مو دادم به كسي، شدم درختي تو كوير، تنها و خشك يك اسير

مي خوام ديگه رها بشم، ساده و بي ريا بشم،  زمين مو شخم بزنم،  نه بد بشم نه خوب بشم

 ياد هميشه سبزش گرامي باد(تولد ۹ بهمن ۱۳۲۹ و مرگ ۱۳ مهر ۱۳۸۰)

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 1:34  توسط نینا امانی  | 

هواي اين دل خزان زده به ناگهان در اولين شب زمستاني سرد و سنگين شده است! آخر من فرزند زمستان هستم. ديگران مي دانند! !!! خوب براي تازه واردهاگفتم!

امروز درد پهلو، شب زنده داري پر از درد بلند ترين شب سال - يلدا- ، گرفتاري هاي اداره راهنمايي رانندگي مبني بر پس گرفتن گواهي جلب شده توسط يك ستوان دوم بي وجدان ، بي انصاف و اصلاً به طور كلي بي همه چيز، تكان دهنده بودن مطالب وبلاگ سبا تيله و دست  آخرتزريق دو فقره آمپول ميخ طويله ، دست به دست هم دادند اُ دلم را شرمنده چشمهايم كردند.

رسيدن سي دي يه جديد ترين آلبوم آقاي كويتي پور با نام «خــــــــــاموش» و دل بي دست و پا و هرجايي من كه في الفور از عقد غمي انصراف مي دهد و به نكاح ماتمي ديگر در مي آيد و خراب و خوب اِ سوز اِ موسيقي هاي اين و آن مي شود. از دست بشد!!!  

ملودي هاي پيانواش دلنشين است. ويولوني كه دراجراي مجدد اِ «غريبانه» مي زنند دست و دلم را لرزاند. من نمي دانم آدمي چگونه مي توانند عاشق آدمي شود در حالي كه دنيا پراز عاشقانه هايي است كه با هر ثانيه اش مي توان هزاربار عاشق شد؟

آهنگها يكي پس از ديگري خاكستر اِ زير آتش درونم را شعله ور مي سازند. ديگر توان نوشتن ادامه داستان - دنباله دار- خوانده شدم  را ندارم. حتي دلم نمي خواهد نقدي بنويسم بر فيلم هايي كه اين روزها ديده ام.

-مثلاً درباره ي فيلم عاشقانه و تماشايي يه Note book كلي حرف براي گفتن داشتم.

-داش رسول خوش قد و بالاي فيلم اخراجي هاي 2 را مي خواستم نقد كنم. بابا چيكار كنم خوووووب! من با لات هاي لوطي و با مرام و صد البته خوش قد و بالا صفا مي كنم  ديگه اِاِاِاِِِِِِِاِاِ 

-و نهايتاً اينكه منوچهر عباسي يه سريال گاو صندوق كه همان سيامك خان صفري يه خودمان است و ما جماعتي هستيم كه يك عمراست كه واله و شيدايش شده ايم. من خودم را به آخرين اجراي نمايش جن گيرش هم توانستم برسانم و سر جمع چهار مرتبه اي اين كار نمايشي يه استادمان راديديم.

راستش من خيلي كار ندارم به اينكه اين آقاي كويتي پور كيه و كجا مي خونه و واسه كي مي خونه، از دين نون مي خوره. نون رو به نرخ روز مي خورده. يا هر چيزه ديگه! به نظر من آدم نون در بياره (حتي با خودفروشي و البته نه با آدم فروشي) خيلي بهتره از دزدي و غارت مال مردم !!!

امروز به اداره پليس راهنمايي و رانندگي رفته بودم. مقررات و خط كشي هاي كودكانه شان ديوانه ام كرده بود و مي خواستم از همان جا داد بزنم و بگويم:

 جناب آقاي رهبر! آقاي برادر رئيس جمهور! دولت از ملت جدا نيستااااااااااااچرا واسه اداره دولتي هايتان مقرراتي مي گذاريد كه با مقررات اجتماع در تضاد است؟! چرا به ملتي كه از كوچه و خيابان هاي كشوري كه شما حاكمانش هستيد، مي گذرند در اين اداره دولتي هايتان كع در همين كوچه و خيابان ها بنا شده اند اين كارمند هاي عقده اي يه حسود و كوته فكرتان بي حرمتي مي كنند؟!

اينها كه فرهنگ ، شخصيت ، ادب و شعور برخورد با هموطنان مراجعه كننده را ندارند! اينها كه فكر مي كنند تمامي مراجعه كنندگان متخلف و خلاف كار بالفطره اند.اصلاً چه كسي گفته است پوشش در سازمان هاي دولتي با پوشش ِ مردم كوچه و بازار فرق دارد؟ مگر اينكه درو ديوار اين اداره دولتي هاي شما نامحرم بوده باشند؟!!! چون ما كه با همين لباس ها در كوچه خيابان تردد مي كنيم و همه ي اين آقا برادرها ما را مي بينند. ككشان كه نمي گزد هيچ! بعضي هايشان دهان مبارك را باز ميكنند و متلك هم مي گويند و بعضي وقت ها پيشنهاد هاي انچناني هم به نواميس ملت مي دهند.

بابا ملت با چادر به مكه بروند ؟ به كربلا بروند؟ به نجف و سوريه بروند؟ به مشهد مقدس بروند؟ به امام زاده صالح و هاشم و ابراهيم بروند؟  به حرم مهطر امام خميني رهبرانقلاب بروند؟ به مسجد بروند؟

به اداره دولتي ها هم با چادر بروند؟!!! نكند اين اداره دولتي ها هم زيارت گاه هستند و ما بي خبر مانده ايم؟!!!

اي والله،  بابا! اين ملتي كه دست رئيس جمهور محبوبشان را مي بوسند و رئيس جمهور محبوبشان هم دست آنها را مي بوسد (دربازديد از شهر شيراز و از خبر سراسري شبكه يك ، امشب خودم ديدم! ) و همين ملت در اين اداره دولتي ها با بي حرمتي مواجه مي شوند .

خوب ؛ به اين جماعت، به اين كاركنان اداره دولتي هايتان ، كه از چوپاني، عملگي، بيل زدن درمزرعه ،كشيدن آب حوض و قنات، دزدي ، فسق و فجور و هزار شغل پر مشقت ديگر خسته شده اند. به دامن اداره دولتي ها پناه آورده اند تا حقوق يا مفت ، حق ناهاري، اياب و ذهاب ، حق ماموريت هاي درون شهري و برو ن شهري و درون مرزي و برون مرزي ، عيدي ، پاداش و حق آدم فروشي و خبر فروشي و دزدي و هزارحق ديگر را در ازاي سي دقيقه پياده روي بر اعصاب و روان ملت، بگيرند و يك ليوان آب خنك تگري يا يك پارچ دوغ آبعلي هم رويش بنوششششند و آروغ مشتي بر سر همين ملت بخت برگشته كه يا دكتر و مهندس هستند يا وكيل و استاد دانشگاه و يا رانندگان تاكسي و آژانس كه مسافر جابجا مي كنند. جوان و مودب يا پير و محترم!

خوب؛  قبل از استخدام به اينها بگوئيد اگر امكان تربيت درست در كانون خانواده را نداشته اند ، افتادگي و مردم داري را از رئيس جمهور محبوبشان بياموزند! و بدانند و آگاه باشند در اين مملكت به جز اراذل و اوباش افراد ديگري هم زندگي مي كنند كه نه تنها مستحق بلكه شايسته ي احترام هستند .

راستش من اصلاً نمي دانم اين پليس هايي كه در سريال هاي ايراني تا اين حد باهوش ، محترم ،‌خوش تيپ ، هااااااااااي كلاس ، بلند قامت ، فارس ، تهروووووووني و بدون لهجه و از همه مهمتر مردمي را  از قصه هاي افسانه اي يه كدام مرز و بوم كپي برداري كرده اند ما كه در پليس هاي ايراني اين خصوصيات را نمي بينيم !

يا اين كارمند هاي ناز و با نمك و شيكمو و رئيس هاي خوش اخلاق و كاردرست و تيك هاي عصبي دار و اساساً شرلوك هولمز ها و پوآروهاي مادرزادي در كدام اداره دولتي مشغول به كار هستند و چرا ما سعادت ديدارشان را نداريم؟!!!      

 والله من در مورد خريدن آلبوم هاي اورجينال اين خواننده هاي وطني عرق ملي و وطني ندارم. اينجا يعني در اين آلبوم ويولون و پيانو مي زنند، حافظ و مولانا و شرح حال مي خوانند كه من حال مي كنم با اين ماجراها و براي ما هنر دوستان و مشق كنندگان قلم، خواندن و شنيدن هر نوشته و سروده اي واجب كه نباشد ، لازم هست!

راستش من نه روزنامه دارم كه توقيفش كنند.

نه وزيرم كه مدرك دانشگاهي جعل كنم و خانه نشين شوم و به رحمت خدا بروم!

نه دانشجوي مطالعات زنان هستم كه ستاره دار و از تحصيل ممنوع شوم!

نه كارمند از ده گريخته و عقده اي  يه اداره دولتي هستم كه نگران محروميت از كاريا حقوق ميليوني ام باشم!

نه آقاي برادرم كه به جرم هرج و مرج گرايي به حبس برده شوم.

نه آقا ابطحي ام !

نه جناب آقايان كروبي و موسوي هستم!

و من موج سبزي كه نيستم! اما هموطنانم را حتي اگر موج سبزي باشند دوست دارم.

من فقط يك هموطنم!

-هموطني كه آقاي برادر بسيجي چهارده ساله در خيابان ، هنگام ايست بازرسي ماشين ها ، به من هم با لحن صحبت كردن با يك دزد ارازل و اوباش فرمان ايست و حركت داد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-هموطني كه به مدت دو هفته براي پس گرفتن گواهي نامه ام به چند اداره دولتي آمد و شد داشتم و با افراد نا مرتب ، بي ادب ، بوگندو، لهجه دار و عقده اي مواجه شدم و با خشم و آزردگي مجبور شدم تحملشان كنم.

-هموطني كه وقتي داشتم از سرباز نگهبان ايستاده در مقابل درب اداره دولتي به گفته ي مافوقش، آدرس شعبه اي ديگر را مي گرفتم. يك آقاي برادر پليس از داخل ماشين با تحكم صدايش كرد به گمانم فكر كرد دارم از يك سرباز نوزده ساله ي يك متري و شصت سانتي يه پنجاه كيلويي شماره تلفن و آدرس ميگيرم! ها ها ها

- من يك هموطنم! يك هموطن به ستوه آمده كه از قضا اين روزها مسموم شده و رگهاي پهلوي چپش در هم پيچيده و مجبور شده يكي از منفورترين كارهاي زندگيش را انجام بدهد. يعني آمپول بزند!!!

-هموطني كه دكترش گفته خانم نبايد دچار استرس شويد. مقاومت سيستم هاي دفاعي يه بدنتان كم شده است.

-هموطني كه توي دلش گفته، اِاِاِاِاِي آقاي دكتر دلت خوشه هـــــــــــا.

-با اين پارازيت هاي عريض و طويلي كه بر سرمان هوار مي شود؟!

-با اين سربي كه از بابت آلودگي يه هوا استنشاق مي كنيم؟

-با اين ترافيك هاي طاقت فرساي دو ، سه ساعته ي اتوبان مدرس بعد ازيك طرفه شدن خيابان ولعيصر!

-با سرقت كيف پول حاوي يه كارت سوخت و كارت عابر بانكم جلوي چشم ده ها پليس درميدان تجريش!  

- با گذاشتن كارت سوخت المثني ي صادر شده ي جديدم در جايگاه بنزين و فهميدن اين موضوع كه دزد محترم از دويست و چهل ليتر بنزين تنها دو ليتر بنزين اشانتيون به جا گذاشته است!

-با دوندگي هاي نفس گيربراي آزاد كردن گواهي نامه ام  كه ناجوانمردانه در يك عصر ابري ، در يك روز جمعه، و در يك خيابان بسيار فرعي در خيابان وليعصر كه به تازگي ورود ممنوع شده است و هنوزتابلوي ورود ممنوع ندارد. آن هم به اشتباه و نه به عمد! توسط يك سرباز شيرين عقل كه گواهي نامه بدست مي رود و انگار كه افسار قاطر پدرش را يدك مي كشد چند قدم مي رود و بر مي گردد و اشاره مي كند بيا بيا! و يك ستوان بوگندوي لهجه دار روستايي و عقده اي  كه نوشتن يك برگ جريمه را آنقدر كشششش مي دهد كه مجبورم مي كند بگويم آقاي برادر بنويس ديگه! من اگه كتاب نوشته بودم تا حالا تمام شده بوداااااا!

- دوندگي از اين اداره به آن اداره براي انجام يك كار كوچك اداري!

- گرفتن پرينت عدم خلافي و مواجه شدن با يك تعداد قابل ملاحظه جريمه ي دوبرگي و الساقي كه روحت از اين جرائم كلاً بي خبر است و پيگيري يه رديف كردن تخلفات نكرده از شرق تهران به غرب و بر عكس!

-و بدتر از همه فشار گرسنگي ، بوي غذا، سهل انگاري و خوردن فست فود ، مسموميت و نهايتاَ محكوم شدن توسط پزشك، وووووو تزريق كردن دو عدد آمپول ميخ طويله

- واعداد وارقام سر به فلك كشيده ي شناسنامه را بي خيال شدن و به سلام اشك عليك گفتن و ناگزير گريستن!

- و اين وسط تماس هاي مكرر يك دوست بسيار قديمي كه به تهران آمده و منتظر است يك شب براي صرف شام دعوتش كني و تو نه روحيه داري و نه حوصله!نقشه مي كشي بگويي تلفن دستي ات سايلنت بوده و گم شده و فوري پشيمان مي شوي چون شماره تماس خانه ات را دارد و زنگ زده جواب نداده اي!

-و ميليون ها اتفاق ريز و درشت ديگر چگونه بدون استرس زندگي كنم دكترجان؟! 

 من نه قصد داشتم بحث سياسي كنم! چون اينجا پستو نيست! بحث سياسي تو پستو(ديالوگي كه در يك .... طنز شنيدم)!

نه قصد اهانت به بزرگاني را داشتم.

اما دقيقاَ و به صراحت قصد داشتم به كارمندان اداره دولتي ها خصوصاً اين زن حسودهاي عقده اي كه پشت چادر چاق چورشان از جديد ترين مدل ها و لباس ها و .... خبر مي جستند، اهانت كنم.

به هر حال امشب من قصد داشتم چنين كنم و چنان كنم! چون وقتي دكتر حكم داد مجبوري امشب ؛ اين دو تا آمپول را بزني تصميم خود را گرفته بودم.

 انجام شد! چهارشنبه دوم دي ماه ششم ماه محرم

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 دی1388ساعت 1:36  توسط نینا امانی  | 

در آپارتمانم رو باز كردم. وسايلم رو روي مبل گذاشتم. لباس عوض كردم. دوش گرفتم. يك فنجان قهوه درست كردم و روي مبل رها شدم. كيف دستي ام را برداشتم.چشمم به وسايل فهيمه افتاد! وقتي فريد دانش را به خانه شان رساندم، فراموش كردم كيف را به او بدهم. كيف دستي ام را رها كردم و كيف فهيمه را برداشتم. وسايل داخل آنرا روي ميز ريختم. وسايل غير ضروري را به داخل كيف برگرداندم و چيزهايي كه مي توانست برايم سرنخي براي رسيدن به دليل خودكشي فهيمه باشد را كنار گذاشتم.كيف را گوشه اي گذاشتم به تلفن دستي اش نگاه كردم و ترجيح دادم فعلاً خاموش بماند. يك جلد دفترچه تلفن كوچك قديمي كه خيلي نظرم را جلب كرده بود بازكردم. شماره تلفن هاي خيلي قديمي يه شش رقمي بود. و چند شماره جديدتر و هشت رقمي هم يادداشت شده بود.

در صفحه ي شين شماره تلفن هاي چند شيرخوارگاه ديده مي شد و شماره تلفن همراه خانمي به نام حكيمي هم در كنار همين شماره ها به ثبت رسيده بود. شماره تلفن ها را در دفترچه يادداشت خودم نوشتم.

به ساعت نگاه كردم. شب از نيمه گذشته بود. خسته بودم اما خوابم نمي آمد. به ورق زدن دفترچه ادامه دادم. شماره تلفن هاي شخصي به اسم نيما توجه ام را به خود جلب كرد. شماره تلفن هاي آلمان، تهران و شهرستاني كه از روي كد شهرستان حدس زدم كرمان باشد، ثبت شده بود و نيما تنها اسمي بود كه نوشته شده بود وبه نسبت فاميلي ، نام خانوادگي ، محل كار يا منزل و يا هيچ مكان ديگري اشاره نشده بود! اين شماره ها را هم در دفترچه ي خودم يادداشت كردم.

به ورق زدن ادامه دادم چند شماره ديگر را هم در دفترم يادداشت كردم و در صفحه ي آخر دفترچه تلفن فهيمه اسم و شماره تلفني را ديدم كه پشتم لرزيد!

با خودكار قرمز و با خطوطي لرزان نوشته شده بود پدر ثمن و شماره تلفن مرد مزاحم ثبت شده بود.

اين شماره را هم يادداشت كردم. خميازه عميقي كشيدم. به ساعت نگاه كردم. دفترچه را بستم. به اتاق خوابم رفتم و به زير پتو خزيدم. خستگي و خواب خيلي زود مرا مغلوب كرد و فرصت فكر كردن از من گرفته شد

************************

مراسم خاك سپاري خيلي ساكت و غمزده انجام شد. تعداد زن ها خيلي كمتر از مردها بود. ثمن بهت زده به اطرافيان نگاه مي كرد. زن ميان سالي گريه كنان مي گفت :

- خاله جون تو بوي مادرتو ميدادي. چرا منو تنها گذاشتي؟ كجا رفتي دخترم؟ خدايا من چقدر داغ ببينم؟ كي نوبت من ميشه؟ فهيمه جون دخترم من كه دختر نداشتم تو مونسم بودي. چرا رفتي خاله جون... و با ضجه هاي سوزناكش گريه همه را در آورد.. چشمم به تصوير زيباي فهيمه با لبخند شيرين و مليحش در قاب عكس روي مزارش افتاد و بي اختيار گريه كردم. دلم براي جواني و زيبايي اش سوخت. فهيمه واقعاً زيبا و دلربا بود و من شك نداشتم ماجراي هولناكي باعث خودكشي او شده بود. از يادآوري يه صحنه ي تصادف به پهناي صورتم اشك مي ريختم. دستي به شانه ام خورد و صداي مردانه اي گفت:

- خدا به شما صبر بده خانم. شما مرحومه رو مي شناختيد؟ سر تكان دادم و گفتم:

- البته و شما

- من نيما هستم از دوستان قديمي يه فهيمه.

از شنيدن نام نيما يكه خوردم. اشكهايم را با پشت دست پاك كردم به سمت صاحب صدا برگشتم و گفتم:

- فكور هستم مهتاب فكور و در مورد شما چيزهايي مي دونم. من هم به شما مرگ فهيمه عزيز را تسليت مي گويم.

لبخند محزوني زد و با چشماني خيس سرش را تكان داد و تشكر كرد.

نيما مردي ميان سال با صورتي استخواني و گندم گون ، موهايي خاكستري ، صدا و لهجه اي دلنشين و قامتي بلند و باريك بود.

فريد دانش را ديدم كه با تعجب به من و نيما نگاه مي كند. لبخند كمرنگي به او زدم و با تكان دادن سر سلام كردم و او نيز به همين شيوه سلام كرد.

وقتي مراسم به پايان رسيد. خودم را به نيما رساندم و گفتم اگر وسيله نداريد خوشحال مي شم همراهي تون كنم و به خودرو ام اشاره كردم. بي هيچ تعارفي قبول كرد. باز هم چشمم به فريد افتاد. با حيرتي بيش از پيش به ما نگاه مي كرد. با تكان دست خداحافظي كردم. دستش را بالا آورد ولي حركتي نكرد. خيره نگاهم كرد و نگاهش پر از سؤال بود. لبخند كمرنگي زدم و حركت كردم بلافاصله رفتم سر اصل مطلب:

من از دوستان خيلي جديد فهيمه هستم و شايد حرف زيادي واسه گفتن نداشته باشم. شما كه از دوستان قديمي هستيد بايد حرفهاي زيادي واسه گفتن داشته باشيد.

نفس عميقي كشيد. چند ثانيه سكوت كرد. من در حق فهيمه بد كردم و خودمو تو مرگش مقصر مي دونم.

با تعجب نگاهش كردم. هاله اي از غم صورت دلنشينش را پوشانده بود. با لبخند كمرنگي نگاه گذاريي به من كرد:

-مي تونم سيگار بكشم

-البته

-مي كشيد؟

-نه!

من اولين بار فهيمه رو در آلمان و در خونه ي يكي از صميمي ترين دوستانم ديدم. علي؛ از دوستان دوران دبيرستان من بود. زود تر از همه بچه ها ازدواج كرد. پسر خونگرم و مهربوني بود. ما تو شهرمون كرمان ديپلم گرفتيم و همگي براي ادامه ي تحصيل به آلمان رفتيم. علي هر چند وقت يكبار به بهانه اي مهموني ميگرفت و همه رو دور هم جمع مي كرد. ناهيد زنش دختري زيبا و خونگرم ، عاشق علي و حتي مهماني گرفتنهاي شوهرش بود.

اون شب سالگرد ازدواج علي و ناهيد بود . تو مهموني يه علي ، من و اصغر تنها افراد مجرد گروه بوديم. اصغر از دوستان آذري زبانمون بود و ما به خاطر رنگ قهوه اي پوست و رقص هاي خارجي من در آوردي و عجيب و غريبش جك صداش ميكرديم. مهمانيه بسيار شلوغي بود. مهمان ها يا در حال خوردن و نوشيدن بودند يا در حال رقصيدن و آواز خووندن. عده اي هم گوشه اي ايستاده بودند و سيگار مي كشيدند. يا بقيه را تماشا مي كردند و يا در گوشي حرف مي زدند.

علي و ناهيد كه در حال صحبت كردن با چند تا از مهمان ها بودند با ديدن ما گل از گلشون شكفت و با خوشحالي به سمت ما آمدند. علي دستهاشو باز كرد و هر دوي ما رو در آغوش كشيد و جانانه بوسيد. ناهيد با نگاهي پر از شادي با ما دست داد:

-بچه ها چقدر از ديدنتون خوشحالم. اي تنبل ها باز هم كه شما دو تا دست همديگه رو گرفتين و اومدين. آخه پس كي ما به مهموني سالگرد ازدواج شما دو تا دعوت مي شيم؟

جك با لهجة شيرين آذري گفت:

-ما خيلي هنر كنيم شما رو به عروسيمون دعوت كنيم ناهيد خانم سالگرد ازدواج پيشكشتون.

همه زدند زير خنده. علي خم شد صورت جك رو محكم بوسيد وگفت:

-بچه ها بياين، بياين اين طرف خوش بگذرونيد. از خودتون پذيرايي كنيد و برقصيد.

جك طبق معمول گفت:

- علي جون ميگما واسه خوردن هميشه وقت هست. بعدشم، همه جا مي شه خورد و نوشيد. اما، اما همه جا نمي شه - قري به كمر داد- رقصيد. من كه رفتم برقصم. آآآهان! بگو، بگو از اون آهنگ هاي مخصوص بزنناااا

ناهيد از فرط خنده به جلو خم شده بود، دستهاشو رو زانوهاش گذاشته بود و چشمهاي سبز و قشنگش كه دوستمون علي رو خيلي زود پاي سفره عقد نشوند، از اشك خيس شده بود.

با كف دست زدم پس گردن جك و گردنش رو گرفتم و به سمت جلو هولش دادم. صداي دست زدن بلند شد و ريتم آهنگ از ملايم و آروم به تند و شاد تغيير كرد. همه از شادي به هوا مي پريدند و سر جاهاشون مي رقصيدند. جك رقص كنان جلوي هر يك از مهمان ها لحظاتي مي ايستاد و اونها رو وادار مي كرد خودشون رو تكون بدهند و حركات مسخره اش رو تكرار كنند. مهمان ها هم بي هيچ مقاومتي درخواست هاي جك رو اجرا مي كردند.

علي كنار من ايستاده بود. دستش رو روي شانه ام گذاشته بود و لبخند مي زد. سيگاري آتش زدم و با خنده گفتم:

- علي نگاش كن! با ده سال پيش هيچ فرقي نكرده.

علي بلند خنديد و گفت:

- آره به خدا! تازه به نظر من اين تخم جن مسخره تر هم شده. اما نيما ببين مهمونها چه لذتي دارند مي برند؟

به مهمان ها نگاه كردم. حق با علي بود همه دست مي زدند و پا مي كوبيدند و چنان از رقص و آواز لذت مي بردند كه گويي هيچ غمي ندارند. جك رو ديدم كه مقابل يك مرد مسن ايستاده بود و قر مي داد. پير مرد خنده كنان و با همه وجود دست مي زد و خودش را تكان مي داد.

ناگهان كمي دور تر دختر جواني توجه منو به خود جلب كرد. دختري باريك اندام كه پيراهنٍ خاكستريٍ قشنگي به تن كرده بود. صورت سفيد و زيباش را هاله اي از غم پوشانده بود. لبخند كمرنگي به زحمت گوشة لبهاي درشت و زيباش ديده مي شد. تا خواستم از علي در مورد دخترك كه در گوشه اي تنها نشسته بود سوال كنم . ناهيد صداش زد. علي عذرخواست و رفت. با ذهني مشغول و كنجكاو دخترك را زير نظر گرفتم. به زحمت بيست ساله به نظر مي رسيد. موهايٍ سياهٍ براق و بلندش از وسط فرق باز شده بود و شانه هاي لختش را موهايٍ انبوهٍ مواجش پوشانده بود.

ليواني نوشيدني ريختم و به سمتش رفتم. كنارش ايستادم و سلام كردم.

-من نيما هستم. اجازه دارم؟

نيم خيز شد و اشاره كرد بنشينم. بي مقدمه شروع كردم:

- من دوست علي هستم. ما دوازده سال همكلاس بوديم. من ، علي، جك و اين چند تا آقايي كه دارن اين وسط مي رقصند. من تقريباً تمام افرادي كه تو مهموني حضور دارند رو سالهاست كه مي شناسم. بعضي هاشون رو از قبل مي شناختم با خيلي هاشون هم تو همين مهموني ها آشنا شدم. شما رو اما اولين باره كه مي بينم. اميدوارم افتخار آشنايي با شما رو داشته باشم خانم جوان!

دخترك حركت بسيار آهسته و نرمي به گردنش داد و خيره نگاهم كرد و گفت من فهيمه هستم. ما به تازگي به اين محل نقل مكان كرده ايم و در طبقه بالاي منزل علي آقا زندگي مي كنيم. من ، پدر و برادرم فريد.

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 15:26  توسط نینا امانی  | 

دوباره محتويات كيف زن را گشتم و دفترچه تلفن كوچكي پيدا كردم و شماره هاي داخل آن را نگاه كردم يكي دو تا شماره به اسم دانش بود. دانش- بابا ، دانش- فريد و ... حدس زدم فريد برادرش است با تلفن دستي ام شماره فريد دانش را گرفتم. مرد جواني پاسخ داد خودم را معرفي كردم.

-         سلام؛ آقاي فريد دانش ؟

-         خودم هستم. سركار؟

-         من مهتاب فكور هستم.

-         امرتون سركار خانم فكور

-         شما با خانم فهيمه دانش نسبتي داريد؟

صدايش مضطرب شد و سريع گفت : بله. خواهرم هستند .

نفس عميقي كشيدم و گفتم: آقاي دانش متاسفانه براي ايشون حادثه اي در رانندگي پيش آمده. من به پليس زنگ زدم و خواستم شما هم مطلع باشيد. اين شماره تلفن همراه منه با من در تماس باشيد تا بگم به كدوم بيمارستان منتقل مي شن.

با صدايي لرزان پرسيد: زنده است؟

من سكوت كردم و او با بغض ادامه داد:

خانم فكور خواهش مي كنم فهيم زنده است؟

با بغض گفتم متأسفم. من تا بيمارستان خانم فكور رو همراهي خواهم كرد.

ماشين پليس به همراه آمبولانس رسيد. از من در مورد چگونگي حادثه گزارش گرفتند و جنازه را به آمبولانس منتقل كردند.

من كيف و مدارك فهيمه را برداشتم. و پشت سر آمبولانس حركت كردم و به پليس توضيح دادم كه قصد دارم تا رسيدن خانواده اش در بيمارستان بمانم. و چون با برادر مرحومه تماس گرفته ام مي خواهم با ايشان گفتگو كنم.

با آقاي دانش تماس گرفتم. نام و آدرس بيمارستان را دادم. دقايقي پس از ورود به بيمارستان اقوام فهيمه آمدند. همسرش، پدرش و برادرش فريد! و يك دختر پانزده ساله ي بسيار زيبا كه بي هيچ شبهه اي فهميدم ثمن است.

تشريفات قانوني به پايان رسيد و اعضاي خانواده ي فهيمه بيمارستان را ترك كردند. وقتي سوار ماشين شدند. جوان ترين مرد كه به نظرم فريد بود انگار كه مطلبي را به ياد آورده باشد از بقيه جدا شد و به محوطه بيمارستان بازگشت. بدنبالش رفتم و قبل از اينكه وارد ساختمان بيمارستان شود صدايش كردم:

-         آقاي دانش

سراسيمه برگشت.من با شرمندگي گفتم:

-         دنبال من مي گشتيد؟

با چهره اي رنگ پريده و مغموم لبخند كمرنگي زد و گفت:

-         خانم فكور!

سر تكان دادم و گفتم:

-         براي مرگ خواهرتون خيلي متأسفم.

-         ممنون. شما امروز حسابي به زحمت افتاديد و اينطور كه شنيدم تنها شاهدٍ تصادف و مرگ خواهرم بوديد.

-         بله. من ديدم كه از مسير اصلي منحرف شدند و با ديوار برخورد كردند.

-         به نظر شما علتش چي بود؟

نگاه دقيقي به چشمهايش كردم تا از نگاهش بفهمم كه آيا توانايي شنيدن حقيقت را دارد. نگاهش كنجكاو و آماده شنيدن بود. سكوت من چهره اش را بي حوصله كرد و فهميدم براي شنيدن به اندازه تحمل مصيبت صبور نيست.                            

-         سرعت بيش از حد مجاز و البته خود خواسته !

با حيرت نگاهم كرد :

-         منظورتون اينه كه فهيمه خودكشي كرده؟!

من نه پليسم نه پزشك اما وقتي بعد از تصادف فهيمه رو ديدم حسي به من گفت اون از موضوعي در فرار بوده و سعي كرده خودش رو خلاص كنه.

با بد خلقي گفت :

شما منو مي ترسونيد خانم . منظورتون از اين حرفها چيه؟ خواهر من چرا بايد از چيزي يا كسي فرار كنه و يا دست به خود كشي بزنه.

صدايش مي لرزيد و شانه هايش از ناراحتي تكان مي خورد. پيشانيش عرق كرده بود. سرش را مدام به نشانه ي ناباوري تكان مي داد و اسم خواهرش را تكرار مي كرد.

من درحالي كه اشك توي چشمهايم جمع شده بود گفتم:

- من يه امانتي از فهيمه دارم كه مي خوام با اجازه شما پيش خودم نگه دارم كاري هست كه فهيمه از من خواسته انجامش بدم...

با ناباوري و حيرت نگاهم كرد:

-         خانم فكور خواهر من چرا بايد از يه غريبه بخواد كاري رو واسش انجام بده كه خونواده اش از انجام اون بي خبرهستند؟

دستهايم را با سرعت تكان دادم :

-         نه نه نه نه. اين موضوع رو من خودم هنوز نمي دونم. خواهش مي كنم كمي به خودتون مسلط باشيد.اجازه بديد بريم يه گوشه بشينيم در موردش حرف بزنيم و يه راه حل مناسب پيدا كنيم.

با تغيير پرسيد:

-         فهيمه به شما چي گفته خانم؟

-         اجازه بديد من توضيح ميدم

با ترديد نگاهم كرد و انگار پذيرفت راهي جز پذيرفتن پيشنهاد من ندارد .ساعت نه شب شده بود. يكبار ديگر صحنه تصادف، صورت خونين فهيمه را به يادآوردم. فشار دست سردش بر دستانم را حس كردم و صداي مرد مزاحم را از ذهن گذراندم. من از ساعت سه بعد از ظهر درگير اين ماجرا شده بودم. جرياني كه هيچ ارتباطي با زندگي يه من نداشت. اما از لحظه اي كه وارد اين جريان شده ام حتي يكبار هم احساس پشيماني به سراغم نيامده است. حس عجيبي دارم. حس مي كنم پشت پرده يك موضوع پيچيده وجود دارد. موضوعي كه فهيمه را مجبور به خودكشي كرده است.

به خودرو ام رسيديم. سوار شديم و براه افتادم. جاي دنج و خلوتي سراغ داشتم بي هيچ پرسشي حركت كردم در طول راه هر دو سكوت كرده بوديم. با خودم گفتم:

-         چقدر خوبه كه ما زنها مي تونيم به راحتي گريه كنيم. ما با گريه كردن آروم و سبك مي شيم و درد درونمون كمتر مي شه.

مرد خواهر از دست داده اي كه اينك در كنار من نشسته بود وجودش از گريه پر بود. اما صبور و سنگين نشسته و چشم به خيابان دوخته بود. مي دانستم توي ذهنش مطالب زيادي را دارد مرور مي كند. مي دانستم دارد با خودش در مورد باوركردن يا باور نكردن مرگ خواهرش كلنجار مي رود. مي دانستم امشب يكي از سخت ترين شب هاي زندگي اين خانواده است. خانواده اي كه همگي جور عجيبي صبور هستند.

وقتي رسيديم و پارك كردم آقاي دانش بي هيچ پرسشي پياده شد. و به سمت كافي شاپ حركت كرد.پياده شدم و با چند قدم بلند به او رسيدم. نشستيم من دو فنجان قهوه سفارش دادم آقاي دانش پرسشگرانه نگاهم مي كرد. بي هيچ مقدمه اي گفتم:

-         خودرو فهيمه با شتاب از مسير اصلي منحرف شد و به ديوار مقابل برخورد كرد. آقاي دانش اين يك حادثه نبود. هيچ كس توي اتوبان داخل شهر با اين سرعت رانندگي نمي كنه. مگر كسي كه تصميم به خودكشي داره. خودم رو به خودرو تصادفي رسوندم. راننده زني با سرو صورت خونين بود.

 

در ماشين باز شد. من دستم را روي دست خونين مصدوم گذاشتم. ناگهان دستم را فشار داد و به تلفن همراهش نگاه كرد و رو به من گفت:

- نزار ثمن بفهمه اين ...

مي خواستم عين جمله ي فهيمه را تكرار كنم. اما حسي به من گفت به فريد چيزي از پدر نگويم و جمله را در همين جا قطع كنم. پس جمله ي فهيمه را اينگونه تفسير كردم.

-         آقاي دانش من فكر مي كنم فهيمه نمي خواسته ثمن بفهمه چرا مادرش دست به خودكشي زده!

خيره نگاهم كرد و با حيرت گفت:

-         من كه از موضوع اصلي بي خبرم! پس نمي دونم چرا فهيمه دست به خودكشي زده؟ خوب وقتي علت اين كار براي خودم روشن نشده چرا بايد ديگران رو با گفتن اين موضوع ناراحت كنم. شما براي اين ادعا دليل يا مدرك قانع كننده  هم داريد.

سرتكان دادم و گفتم:

-         بله و من براي رسيدن به جواب سؤال هاي شما احتياج به وقت و كمك شما دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388ساعت 3:23  توسط نینا امانی  | 

قبل از هر گونه نقدي خلاصه اي از فيلم رو نقل كرده ام تا در جريان موضوع فيلم قرار بگيريد. بعد رفته ام سراغ انتقاد!!!

داستان فيلم:

داماد شنگول و سرخوشي (پولاد كيميايي)روز عروسي توسط صميمي ترين دوستش با خبر مي شود نامزدش مرجان همزمان با دوستي و نامزدي با او با يك مرد متاهل نيز رابطه داشته و از او باردار شده و سقط كرده است. اين سخنان اظهارات زني است كه ادعا كرده شوهرش عبداله معروف به عبد با عروس رابطه داشته است.دوست داماد مي گويد:زني كه اينجا آمده بود و اين حرفها رو مي زند اونقد موجه و دوروس حسابي بود كه نمي شه حرفهاشو باور نكرد. 

داماد به سراغ زن مي رود. زن ؛ بي ادب، بي پروا و روان پريش به نظر مي رسد. از روي بالكن رو به كوچه در حضور رهگذران كه حالا ديگر با شنيدن فرياد هاي او تجمع كرده اند با پرخاش ، فرياد و لحن  كوبنده حرفهايش را مي زند و براي اثبات ادعاهايش عروسكي را به داماد مي دهد  و مي گويد: بيا اين عروسكو عروس خانم واسه دخترم خريده. 

داماد شماره تلفن همراه عبد را از دخترش مي گيرد عروسك به دست از آنجا دور مي شود. 

 داماد مرجان را با بد خلقي و داد و فرياد از آرايشگاه به داخل ماشين عروس مي برد با عكاس و فيلم بردار بگومگو مي كند. داخل ماشين عروسك در دست مرجان است و داماد با خشم منتظر جواب:

................ديالوگ ها ارزش نقل كردن ندارد

عروس ادعا مي كند اين مرد متاهل راننده ي تاكسي تلفني بوده و او را به دانشگاه مي برده است:

... من مي رفتم درس! اين آقا چند بار اومد دنبالم و يك روز ديدم داره گريه مي كنه پرسيدم موضوع چيه آقا گفت امروز تولد دخترمه زنم گفته براش يك كادو بخرم من هم عروسك خريدم واسه بچه اش ۲۵ هزار تومن هم پولش دادم مردك براي اينكه خودنمايي كنه و پز بده يه چيزهايي گذاشته روش و به زنش گفته، همين!) ... من مي رم تالار تا آخر شب اونجا مي شينم. تو برو با اين مرد صحبت كن اگه قبول كردي من راست مي گم برگرد اگه دير كني و يا اشتباه كني مي رم جايي كه خودم هم نتونم خودمو پيدا كنم!...

از ماشين پياده مي شود و در يك خيابان بسيار شلوغ به سمت تالار مي دود داماد به سراغ مرد مي رود تا از ماجرا سر در بياورد!!!

**************

عكاس و فيلم بردار دو دختر جوان هستند كه در آرايشگاه از داماد گزيده شده اند. عروسي هم كه به هم خورده. براي گرفتن طلبشان از بابت مجلس تولدي كه صاحب مجلس خود را از آنها مخفي مي كند؛ براي چندمين بار به دفتر او در ساختماني واقع در خيابان وليعصر مي روند... در دفتر كار مشتري متواري با سرايه دار او در مورد فيلم تولد و طلبشان صحبت مي كنند يك نسخه از فيلم تولد را به او مي دهند كه به رئيسش بدهد و مي روند.

**************

پس از رفتن آنها سرايه دار در اتاق را باز مي كند.موزيك مخصوص فيلم هاي آقاي كيميايي پخش مي شود. مردي با كلاه شاپو،پيراهن سفيد، كت و شلوار سياه و كفش مشكي يه نوك تيز كه باراني به تن كرده در گوشه اي از اتاق نشسته است. گفتگوي كوتاهي مي كنند و ما مي فهميم كه اين آقاي خوشتيپ روزگاري زن زيبايي داشته و از وقتي همسرش او را ترك كرده و با دوست و شريك او ازدواج كرده است اين چنين منزوي و زاويه نشين شده است.

]صحنه جذاب و زيباي عبور محمد رضا فروتن اِ زيبا، خوش اندام و خوش لباس از راهروي ساختمان با آهنگي كه بسيار شبيه به آهنگ فيلم قيصر است و محمد رضاي فروتن آنقدر در اين لباس ها و در اين صحنه زيبا و درخشان است كه هوش از سر آدم مي رود.[

به خانه ي بسيار بزرگ اما غمزده ي محمد رضا فروتن مي رويم. فيلم را در سي دي پليير مي گذارد و با ديدن صحنه هايي از فيلم تولد ميگريد. از جا بر مي خيزد. به اتاقي ديگر مي رود. شير حمام باز مي شود. در حمام از بيرون قفل مي شود. كسي به سراغ گاوصندوق مي رود و در حال سرقت پول هاي داخل گاو صندوق است. صاحبخانه كه به گمان دزد در حمام زنداني شده است سر مي رسد. دو مرد با هم گلاويز مي شوند. دزد چاقو مي كشد. فروتن چاقو مي خورد. اين مرد سارق و ضارب شريك سابق فروتن است كه با همسر سابق او ازدواج كرده است...

فروتن به دزد: زني كه منو به خاطر پول ول كرد و زن تو شد با تو هم نمي مونه....

شريك به فروتن: اون هنوز هم عاشق توست اما از يادآوري يه زندگي با تو خون مي باره زندگي با تو واسه اون جهنمه.

دزد كه زخمي هم شده مي رود فروتن زخم خورده گوشه ي اتاق غمگين و بق كرده نفس هاي آخر را مي كشد.

***********

زني با پسرش چمداني را بدنبال مي كشد و با ديدن تاكسي تلفني پيش مي آيد و از راننده مي خواهد آنها را به فرودگاه برساند. عبد كه همان مرد راننده است چون مشتري اش از پشت آيفن گفته حاضر نيستند و نيم ساعت ديگر به دنبالشان بيايد. در ازاي مبلغ سي هزار تومان مي پذيرد و آنها سوار مي شوند. در بين راه شوهر  زن را سوار مي كنند. داماد مدام با عبد تماس مي گيرد. تماس قطع مي شود. شوهر زن به بهانه اينكه بچه نياز به دستشويي دارد از ماشين ياده مي شود. زن به راننده التماس مي كند كاري كند كه به پرواز نرسند. شوهر زن پول ها را داخل لباس پسرش مي گذارد. لباس عوض مي كند و باز مي گردد. راننده با داماد قرار مي گذارد. اعتراض شوهر زن نيز سودي ندارد. داماد از راه مي رسد. راننده را با خود مي برد و به آنها مي گويد خودشان به فرودگاه بروند. در بين راه زن متوجه مي شود شوهر فعلي اش شوهر سابقش را كشته است . مي گويد:

... چرا كشتيش؟ ... از نفس كشيدن تو هوايي كه تو هستي بيزارم!

به فرودگاه مي روند شوهر سابق زن كه زنده مانده پليس را خبر كرده است. پليس شوهر فعلي زن را مي گيرد زن نيز به همراه پسرش از فرودگاه مي گريزد.

داماد با عبد درگير مي شود او را كتك مي زند سپس ماجرا را از زبان عبد مي شنود و متوجه مي شود همسر عبد مشكل رواني دارد و همه آنچه را كه در مورد مرجان يعني عروس گفته است ساخته و پرداخته ي ذهن عليل و بيمارش بوده است. عبد را به فرودگاه مي رساند و خودش به سراغ عروسش مي رود. عروس در حال ترك تالار بود كه داماد سر مي رسد و جلوي پاي عروس ترمز ميكند و ...

عبد تاكسي اش را از فرودگاه بر مي دارد و عكس مرجان را بيرون مي كشد به عكس خيره مي شود:خداحافظ بچه! عكس را پاره مي كند و به راه مي افتد

فيلم تمام مي شود!

نقد فيلم:

آنونس پر طمطراق فيلم از تلويزيون با عكسهايي از چند سوپر استار محبوب و تعدادي بازيگر سرشناس چند صحنه كوتاه، چند جمله از فيلم و دو نام «محاكمه در خيابان» «فيلم اِ مسعود كيميايي»!!! پخش مي شود و يك آهنگ! آهنگي آشنا ، غمناك نزديك به آهنگ فيلم قيصر!

اين فيلم اِ آقاي مسعود كيميايي است كه هميشه سبك خاص خودش را دنبال مي كند. مضمون و فضاي فيلم هايش هميشه و هميشه يادآوري مردمان دهه ي چهل است. هميشه يك يا چند لوطي در فيلم هايش حضور دارند. هميشه ديالوگ هايش از فارسي بيات دهه ي چهل گرفته شده است. خون و مرگ و عاشق لوطي و مرد زخم خورده و ذغال خوب و رفيق بد و زن لوطي پرست و كلاه شاپويي و ژست داش مشتي اِ دختركش و ... مضمون كارهايش است. و ساليان سال به سبك و سياق خودش فيلم ساخته است و هر چند مورد انتقاد هم قرار گرفته اما تماشاچي وفاداري اش را با تماشاي فيلم هايش محفوظ نگاه داشته است اما!

اما اين فيلم كه به مراتب از فيلم رئيس بدتر بود. آبروي آقاي كيميايي را به فنا داد و دل تماشاچي را به درد آورد!

آقاي مسعود خان كيميايي! لوطي! اوستاي فيلم هاي فارسي! دس مريزاد داااش! شما نمي باس بعد از اين كه فيلم نومه ت فيلم شد، قبل از اينكه طرفدارات تموشاش كونن. يه نيگايي به دسته گلي كه ساختي مي نداختي دآآآآآش؟؟؟

فيلمت ضعيف بود آقاي كارگردان. ديالو گ هات مسخره، بي اهميت، بي ارزش و پر از غلط بود.

بازي هنرپيشه ها حتي سوپراستار ها بد و ضعيف بود.

هدف شما از ساختن اين فيلم چي بود آقاي كيميايي يه عزيز؟!!!

اين جمله هاي مسخره چيه بابا؟

من مي رفتم درس!  (داماد كه ادعا مي كنه همسرش از يه خانواده حسابي و امروزي يه اين طرز حرف زدن عروس يعني چي؟!!!)

... اما از يادآوري يه زندگي با تو خون مي باره زندگي با تو واسه اون جهنمه.(مسخره است!!!!!!!!)

از نفس كشيدن تو هوايي كه تو هستي بيزارم!(اين زن شوهر اولش رو ول كرده زن اين مرتيكه شده كه حالا از نفس كشيدن تو هوايي كه اون هست متنفر بشه آقاي برادر؟!!!)

گند زدين اوس مسعود گند زدين به هر چي فيلم اِ فارسي اِ دآآآآش

تصميم گرفتيم يه گودباي پارتي تقاضا بديم و شما رو تو اين پارتي شركت بديم اونجا يهو و يه دفه غافلگيرتون كنيم و به اندازه 50 دهه شمع بزاريم رو يه كيك و بديم شما فوت كنيد و ديگه خودتون رو بازنشسته كنيد. و سينماي ايرانو از ساخت اين فيلم هاي رعشه افكن بر اندام آدميان خلاص كرده خودتون رو با كلاه يا بي كلاه شاپو زاويه نشين كنيد. 

سبا تيله هم پيشنهاد كرده به خانه سالمندان كهريزك معرفي شويد تا هم شما استراحت كنيد هم سينماي ايران                           

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 0:32  توسط نینا امانی  | 

با اين كه سه بار به تماشاي اين نمايش زيبا رفته ام هنوز احساس نمي كنم از تماشايش سير شده ام و اگر فرصت كنم تا آخرين اجراي آن كه روز ۲۳ آذر است يكبار ديگر خواهم رفت.

بعضي از كارها ارزش اين را دارند كه بارها و بارها به تماشايشان بروي و بعضي از كارها ارزش يكبار ديدن هم ندارند!

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 12:24  توسط نینا امانی 

يك بار ديگر به تئاتر شهر، تالاري ديگر و نمايشي ديگر خوانده شدم. اينبار نيز به لطف حضور سيامك خان صفري بازيگر محبوب و دوست داشتني تئاتر و اينبار در تالار قشقايي با نمايش جن گير كاري از آقاي كورش نريماني در ساعت 19 روز پنج شنبه 5 آذر.نفس در سينه ام حبس شده دو رديف جلوتر خانم افسانه ماهيان بازيگر نقش رِا دختر رمولوس كبير را مي بينم كه در كنار بهناز جعفري نشسته است. خنده هاي كشدارش به نظرم تصنعي است و آزارم مي دهد.

پري (ژاله صامتي) غرولند كنان وارد مي شود و با صداي بلند نفرين مي كند و اينجاست كه پرده كنار مي رود و چنگيز جنابي وارد صحنه مي شود او كسي نيست جز بازيگر مورد علاقه ي من سيامك خان صفري!

******************

زن و مرد اجاق كوري روزگار كسالت بارشان را با بي حوصلگي يه تمام در خياط خانه ي محقرشان سپري مي كنند. براي فروشگاه مرد فرصت طلبي به نام فرادنبه كه به پشتوانه ي فعاليت هايش در حكومت زندگي اش هر روز نسبت به روز قبل متحول تر مي شود والقاب و عناوين قلابي اش از حاجي به مهندس و دكتر رشد تصاعدي دارد، لباس مي دوزند.

روزگارشان با حسرت و نفرين و غم وغصه و مهم تر از همه با نداري و بي پولي مي گذرد تا اينكه ظهر يك روز كسالت آور با شنيدن صداهاي عجيب و غريب و همهمه ها و زمزمه هايي از پشت ديوار و گوشه و كنار خياط خانه پي مي برند موجوداتي در آنجا حضور دارند! به سرعت سر و كله ي اجنه ها پيدا مي شود زن و شوهر و سه جن بچه كه آشكارا آمده اند بمانند.

بازي ها و دعوا هاي زن و مرد اجنه كه با شيرين كاري و دلربايي همراه است باعث مي شود كه نه تنها در خياط خانه بلكه در دل اين دو آدميزاد ساده لوح نيز جا باز كنند و آنجا ماندگار شوند. زير بالش ، توي جيب شلوار و جوراب هاي مرد پول مي گذارند ، به زن در كارهاي خانه كمك مي كنند، زن را به آرزوي بچه دار شدن مي رسانند و... اما از آنجايي كه اجنه هستند نه آدميزاد داده هايشان موقتي گذار و ميرا است! پول ها ناپديد مي شوند. سه نوزاد متولد شده يك شبه بزرگ مي شوند و ميميرند. بدنبال رفت و آمدهاي فرادنبه به خياط خانه مرد اجنه شيفته ي منشي لوند و طناز فرادنبه مي شود و مرد خياط را با دادن رشوه به نوشتن نامه هاي عاشقانه با جملاتي نظير «تيش تيش تيش گرفته اين دل كه آتيش گرفته منشي! ...» وادار مي كند. با حضور يكباره ي فرادنبه همزمان با خلوت كردن اجنه و خياط براي مبادله ي نامه ها و پول ، نامه ها لو رفته منشي و فرادنبه كه از حضور اجنه در خياط خانه و زن خياط كه از علاقه ي اجنه به منشي بي خبر بودند مي پندارند نامه هاي عاشقانه از مرد خياط است به منشي ! فرادنبه نامه ها را مي برد. اختلاف ميان زن و مرد عميق مي شود. سه فرزند قلابي كه اجنه به زن و مرد داده بودند مي ميرند. وقتي فرادنبه براي تسليت گفتن مي آيد ، با نشان دادن مداركي دال بر خيانت مرد خياط با جملاتي نظير «خانم من مدرك دارم. مدرك را نشون بددددددددم؟ بددددددددم؟ شما اين خانم را مي شناسيد؟!!! » شوهرت سه دانگ خياط خانه را فروخته و با منشي فرار كرده. بدينگونه با تحريك احساسات زن از او نيز بابت فروش سه دانگ ديگر خياط خانه امضاء مي گيرد. و با خوشحالي تمام دنب خود را از زير كت بيرون مي كشد و زن پي مي برد دست او با اجنه در يك كاسه بود. در صحنه پاياني دو آدميزاد به قاب عكس ملولي تبديل شده اند و اجنه بر خياط خانه حكومت مي كنند.

******************

بازيگران نمايش:

آقاي سيامك صفري در نقش چنگيز جنابي مرد اجاق كور خياط مثل هميشه بازي درخشاني ارائه داد. مسلط، توانمند و اينبار با شيطنتي خاص و مناسب فضا و نقش.

 خانم ژاله صامتي در نقش پري همسر جنابي كه در حقيقت بار زندگي بر شانه هاي او نهفته است و حكايت دستهاي پينه بسته و اوقات هميشه تلخ و احوال پريشانش با توانمندي هاي بازيگرنقش به زيبايي ادا شد و بر دل تماشاچي نشست

هوتن شكيبا و فروق قجابگلي در نقش اجنه ، منگنه و مرمر آنقدر خوش درخشيدند و با شيرين كاري هايشان دل تماشاچي را شاد كردند و نقش هايشان را خوب ايفا كردند كه باور اجنه بودن را در دل تماشاچي قوت بخشيدند.

هومن خدادوست، بهرام افشاري و سامان كرمي در نقش جن بچه، مامور سلب آسايش آدميزادهاي خياط خانه بودند. اما با ادا و اطوارشان صداي خنده تماشاچيان را به سقف تالار مي رساندند. جن بچه هاي شيطان و بازيگوش ميان پرده هاي دلنشيني بودند لابلاي موضوع جذاب نمايش!

خسرو شهراز در نقش فرادنبه گر چه اول قصه به نظر تلخ بود و لايتناچسبك اما در پرده ي آخر به شيريني تماشاچي را خنداند و تحسين ها را بر انگيخت.

و سر انجام معصومه كاظمي در نقش منشي بر لبهاي زيادي لبخند نشاند و طنازي هايش به دل خيلي ها نشست. در گذشته اي نه چندان دور شايد فقط چند ماه پيش در نمايش شكار روباه در نقش يك شير زن گيلاني با خشونت و اقتدار در مقابل سربازان آغا محمد خان از مرد خود دفاع كرد و در اين نقش كه درست نقطه مقابل آن نقش بود ساده و روان منظور نمايشنامه را رساند و تماشاچي را خنداند.

فضاي نمايش طنز بود و موضوع روان و ساده اين فضا را دوست داشتني تر مي كردو فرصت بسيار مناسبي براي شادي كردن و بي ريا خنديدن بود و صد البته بازگو كردن حقايق آشكار و پنهاني كه در بطن زندگي آدميان نهفته است و چه بسا زندگي هايي كه با بازيهاي خرافه گونه به فنا كشيده مي شود.

من لذت بردم. لذتي مضاعف از بازي شيرين بازيگر محبوبم سيامك خان و خنديدم خنده اي واقعي و از ته دل به شيرين كاري هاي بازيگران نمايش جن گير كه با ظرافت تمام ديده مي شود جن گير را جن ها گرفتند!...

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 23:27  توسط نینا امانی  | 

ساعت سه ونيم بعد از ظهر بود. داشتم مي رفتم خونه. ديدم بنزين ندارم . دور زدم و به پمپ بنزين رفتم. وقتي خيالم از پر شدن باكم راحت شد. از اتوبان همت به سمت صياد شيرازي حركت كردم . اتوبان صياد شيرازي تو اين ساعت از روز معمولاً ترافيك سنگين نداره و ماشين ها با سرعتي بيش از سرعت معمول حركت مي كنند. در باند وسط اتوبان در حال حركت بودم. از بانك به خونه بر مي گشتم. متصدي بانك گفته بود دو تا قسط عقب افتاده دارم. داشتم حساب كتاب مي كردم كه چرا و چطوراين دو تا قسط عقب افتاده. صداي كشيده شدن لاستيك خودروي پشت سرم تمركزم رو بهم زد. از توي آينه ديدم يه خودرو دوو سي يلو رنگ بژ از مسير اصلي منحرف و با ديوار مقابلش برخورد كرد. راهنما زدم و به سرعت پارك كردم. به سمت خودرو دويدم. زن جواني با سرو صورتي خونين در حال جان باختن بود. تلفن همراهش زنگ مي خورد با درماندگي به تلفن همراهش نگاه كرد. دستم را كه روي دستش گذاشته بودم فشرد و گفت:

-  نزارثمن بفهمه اين آشغال پدر...

حرفش ناتمام ماند. دستش رها شد و از روي صندلي به سمت من افتاد و جان باخت.

با پليس تماس گرفتم و آدرس و موقعيت را گزارش دادم. تلفن همراهش را برداشتم با نگاهي كوتاه به ليست تماس گيرندگان فهميدم آخرين تماس گيرنده 36 تماس ناموفق داشته و  تماس هاي ناموفق  نشانگر اين بود كه اين فرد يك مزاحم است. مزاحمي كه زن نمي خواست شخصي به نام ثمن از وجودش آگاه شود. كيف دستي اش را برداشتم و مداركش را بررسي كردم. اسمش فهيمه بود. فهيمه دانش. 38 ساله و آرشيتكت بود. تلفن دستي اش زنگ خورد. همان شماره بود. صدايم را صاف كردم و عامرانه گفتم:

-  بفرمائيد.

مرد ميان سالي از آن سوي خط با صدايي چندش آور گفت:

- بالاخره از خر شيطون پياده شدي خانم مهندس

عامرانه گفتم:

- آره يه چيزي تو همين مايه ها اما يه كم به من وقت بده تا تو يه فرصت مناسب در اين مورد صحبت كنيم. من سه روز ديگه منتظر تلفنت هستم.

با شك و ترديد گفت:

-  چي شده خانم خانما مهربون شدي. سرت جايي نخورده. ميفهمي چي داري ميگي.

با فرياد گفتم:

-  به شما گفتم سه روز ديگه منتظر تلفنتون هستم. باطري تلفنم داره تموم مي شه. خداحافظ.

تلفن را خاموش كردم و در جيبم گذاشتم.... ادامه دارد

                                                                                                             پايان قسمت دوم 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 22:57  توسط نینا امانی  | 

 

مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد. زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد! مرد قمار را کشف کرد و کارت‌هاي بازي را اختراع کرد. زن کارت‌هاي بازي را کشف کرد و جادوگري اختراع شد! مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد. زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي را اختراع کرد! مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد . زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد! مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد. زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد! از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد. ولي زن همچنان مشغول خريد بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 12:17  توسط نینا امانی  |